تبليغاتX
F*U*C*K LIFE











F*U*C*K LIFE

waiting for a S H I T BOY
هفتم آبان
فردا هفت آبان...

بیست و پنجمین سالگرد تولد کسی که دوستش دارم...

این شعر رو از بیستم مرداد واسش حاضر کرده بودم.

تو این مدت اتفاقای زیادی افتاد که باعث شد این آخرین مطلب این وبلاگم باشه!

پس برای او می نویسم:

 

" هفتم آبان"

 

 

 

ماه مهر از من چه می خواهی؟

بگذر که از پس هر روزت می کشم آهی

 

بگذر که دل همچنان تنهاست

در انتظار ماه زیباییهاست

 

ماه آبان آید و غوغا کند

در دلم شوری عظیم از جنس تو برپا کند

 

روز اول نه،دوم نه،سوم نه

می ترسم باز هم بگویی نه

 

روز چارم نه،پنجم نه،ششم نه

چیست لایق تو که نگویی نه؟

 

روز هفتم،آری ای امید من

روز زیبای توست ای عزیز من

 

هفتم آبان رسید و تو خوشحالی

نمی بینم ولی حس می کنم شادی

 

هفتم آبان چیست که منتظرش بودیم؟

روزیست که آن را تولد تو گوییم!

 

(۳۵۹)

 

 

 

چه کنم؟هرچه می خواهم ازت دل بکنم می فهمم از تو بهتر در این دنیا نخواهم یافت!

تولدت مبارک "احسان" جان!

امیدوارم اولین تولدتو که در کنار همسرت هستی بهترین تولدت باشه...آرزوی خوشبختی برای دوتاتون دارم!

تصمیم گرفتم دیگه حتی یاد منم به ذهنت نیاد.چرا که می ترسم مزاحم زندگیت بشم!

پس برای همیشه خداحافظ عزیزم!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت19:19توسط 359 |
dreaming of youرویای تو

this is one of my poems in english...

"DREAMING OF YOU"

 

when ever you need me I can feel

but it`s a sorrow you never need me

 

you never knew me by a name

I know always it would be same

 

talk to me,I wanna here your vioce

when you talk to me I know I enjoy

 

even you can curse me

nothing of you hurts me

 

just a little attention

can make me feel consternation

 

they may say talking to the wall

is better than do this all

 

but I dont care at all

cause you`re here on my wall

 

for ever in my mind

you can easy find

***

این یکی از شعرای من به انگلیسیه:(ترجمه ی شعر بالا)

 

"رویای تو"

 

وقتی تو به من احتیاج داری من احساس میکنم

ولی مایه ی تاسفه که تو هیچ وقت به من احتیاج نداری

 

تو هیچ وقت منو حتی به اسم نشناختی

می دونم که همیشه همینطوری میمونه

 

با من حرف بزن،می خوام صداتو بشنوم

می دونم که وقتی با من حرف میزنی من لذت میبرم

 

حتی می تونی به من فحش بدی

هیچ چیز تو به من صدمه نمیزنه

 

فقط یه توجه کوچولو

می تونه باعث بهت و حیرت من بشه

 

ممکنه اونا بگن با دیوار حرف زدن

بهتر از انجام دادن همه ایناس

 

اما من اصلا توجه نمی کنم

چون تو اینجایی روی دیوار من

 

همیشه در ذهن من،

تو به راحتی میتونی بفهمی

***

preamble:read last post firs then you can understand this poem

پ.ن:اول پست قبلیو مطالعه کنین بعد این شعر و معنی و مفهومشو میفهمید!

bye

فعلا

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت21:16توسط 359 |
چرا میگم زندگیم لعنت شده؟
چرا میگم زندگیم لعنت شده؟

باشه صبر کن،

همشو میگم ولی زود قضاوت نکن!

۳سال پیش...

آره درست ۳سال پیش یه پسر خیلی زشتی بود من خیلی دوستش داشتم...

هیچ کس محلش نمیذاشت...

حتی اگه میدونست من دوستش دارم ممکن بود از خوشحالی پس بیفته!!

۱سال گذشت...

اون هنوز نمیدونست من دوسش دارم.

نمی دونم یهو چی شد که اون پسره پولدار شد و اسمش میون همه در رفت.

کلی عاشق پیدا کرد.قیافشم عوض شد خیلی خوش تیپ شد!

من از یه جایی فهمیدم نامزد داره...

خب سعی کردم خودمو کنترل کنم!

آخه نامزد اصلا معلوم نیست میمونه یا نه...

من گفتم وقتشه که خودمو نشونش بدم!

اما چه جوری؟

روم نمیشه!

سال بعدش خواهرشو پیدا کردم...

خیلی دختر خوبی بود.

با هم دوست شدیم...

حتی یه بار نامزد داداششو از نزدیک دیدم

 و فکر میکنم اونجا یه کم ضایع بازی در اوردم...

خواهرش دیگه به من محل نذاشت.

با خود داداششم درباره ام حرف زده بود

 ولی مثل اینکه  چیزای جالبی راجع بهم نگفته بوده!

اونم به بهانه ی مزاحمت و دخالت توی زندگی خصوصیش...

 از من شکایت کرد به پلیس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به نظرتون من چه حالی شدم؟؟

هرکی دیگه جای من بود ازش متنفر میشد...

اما...

 من نه...

هنوزم دوستش دارم!

خیلی سعی کردم خودمو گول بزنم

 بگم مگه چیه؟

هیچی نشده...

که خبر رسید:

عید مبعث امسال عروسیش بوده...

من هیچی نگفتم...

نمیتونستم بگم!

چون میدونستم از این به بعد اگه چیزی بگم متهم میشم!

به چه گناهی؟

گناه عاشقی...

گناه بد شانسی...

به این گناه که سرنوشت من توسط یه نفر لعنت شده و من خوب اونو میشناسم...

کار من الان شده نشستن کنج اتاق و دعا کردن...

کی چه میدونه!شاید یه روزی دوباره قصه ی زلیخا تکرار بشه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:زندگی من شده فکر تو                      هرجا میرم همش میگم اسمتو

شعر از خودمه...دنباله هم داره ولی این کافیه!

 

پ.ن۲:زلیخا خیلی صبر کرد...من فقط ۳ساله!

 

پ.ن۳:همش واقعیت بود...به خدا قسم میخورم!

 

پ.ن۴:حالا قضاوت کنین!زندگیم لعنت نشده؟؟؟

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت17:55توسط 359 |
بستنی
راستش تحت تاثیر مطالب ارزشمند دوست قارچی قرار گرفتیم،گفتیم یک خاطره ی طنز آمیز منظور دارمونو بنویسیم!:

آقا چند روز پیش یک بابایی که هیچ وقت به ما محل ادا نمیکرد و حتی هنگامی هم که سلامشان میکردیم حتی کله ی مبارک را هم برنمی گرداندند تا نگاه کنند چه کسی است(با توجه به اینکه جواب سلام از واجبات است!)و تظاهر میکنند هیچگاه نام مرا بلد نیستند(مرا هنگامی که معجزه رخ میدهد با نام شریف "دختره" صدا می کنند)،آمدند جلو و یک عدد بستنی قیفی پاک به ما دادند!ما هم تعجب کردیم که این آقا تعارف هم نکردند و همینطوری بستنی را در دست ما چپاندند!

ما هم از فرط تعجب و بگویید نگویید،خوشحالی،پیامکی برای دوست بزرگوار که آن بابا را میشناختند، ارسال نمودیم و این کلمات را نوشتیم:

"فلانی جون،فلانی به من بستنی داد!باورت میشه؟؟؟؟"

دوست بزرگوار که منظور ما را از بستنی مسایل غیر اخلاقی برداشت نموده بودند،طی یک جواب تهدید آمیز به طور تمام و کمال کام مرا سرویس نمودند:

"آشغال عوضی،تو هم دیگه رفتی غاطی دخترای "جای خالی" شدی هرزه؟؟؟؟پس نگو این همه تعریف این یارو رو میکردی می خواستی ازش بستنی بگیری؟؟؟دیگه با من حرف نزن..."

ما هم که می دونستیم کلا این دوست بزرگوارمان مغز منحرفی دارند،جواب قرصی برایشان ارسال نمودیم و کلی هم به ایشان خنده نمودیم!:

"اولا که بستنی واقعی به من تعارف کردند!

دوما که بستنی را اگر بخواهیم از لحاظ غیر اخلاقی بررسی کنیم مربوط میشود به جنس مونث که دارای ۲ عدد بستنی می باشد...

سوما بستنی قیفی پاک بود!"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:فقط یک مورد استثنا داریم که بستنی مردونه باشه اونم بستنی چوبی های "دایتی" که چوبشون گرده مثل میله و خودشون یا پیچ پیچین یا صافن...که مورد صافش شبیه تره!

پ.ن۲:این همون دردسریه که قبلا هم جناب آقای قارچی به آن دچار شده اند..."جمله تان را کامل ادا کنید!"اگر من می گفتم: "فلانی جون،فلانی به من بستنی قیفی پاک پاستوریزه و استریلیزه که جلدش صورتیه و طعمش هم وانیلیه و....داد" هیچ وقت دوست بزرگوارم همچین فکری نمیکردن!

پ.ن۳:از فردا با فروش فوق العاده ی بستنی های "پاک" و "دایتی" مواجه خواهیم شد!(خدا رو چه دیدید شاید هم ور شکستند!)

پ.ن۴:جواب سلام واجبه!!!

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت17:27توسط 359 |
بیا تا از این انتظار خلاص شم!
سلام

پست قبل گفتم شعر گفتم می خوام بذارم...خیلی شعر گفتم اما من اینو از همشون بیشتر دوست دارم!

تقدیم به کسی که دوست دارم "بیاد"!

 

بیا ببین دل شکسته ام

بیتاب و تنها به انتظارت نشسته ام

 

در این دنیا که ظلم بر دیده ی جانم روان است

دلم باز هم به سمت تو دوان است

 

تو آیی در زنی بر قلب خسته

شوی فاتح بر این در های بسته

 

به درهای دلی که وقتی نبودی

شده متروکه و خالی و دودی

 

گر تو آیی دنیا شود هیچ

از شور و حال من همه عالم شود گیج

 

بلبلان با من هم آوا می شوند

لحظه ها مال منو تو می شوند

 

تو بیا تا این همه رویت شود

عشق من به اصل تو ثابت شود

 

گر نیایی زندگی غم می شود

ثانیه همچون سالی کبیسه می شود

 

کنج تاریک اتاق و دفتر و قلم

می شوند مونس و درمان غمم

 

تو بیا تا زندگی شیرین شود

از همین شیرینی حاضر،شیرین تر شود

***

 

شعرم تحفه نیست ولی نامردی اگه کپی کنی به اسم خودت و بدون منبع!

راجع به شعرم نظر بدین!

مرسی...

فعلا!!!

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت21:55توسط 359 |
اومدم
اومدم چون دلم واسه اینجا تنگ شده بود...

خیلی وقت بود به زندگی پر از انتظارم فکر نکرده بودم...چون سرم گرم بود...

گرم انتظارای دیگه:

۱-تموم شدن مدرسه

۲-گرفتن کارنامه

۳-رسیدن به روز چهارشنبه

۴-برگشتن از مسافرت

۵-باز شدن اس ام اس ها...

۶-....

دیگه مجالی نبود که بیام اینجا...

اتفاقای زیادی افتاد از پارسال تا الان که باعث شد انتظار من طولانی تر شه...

نگم بهتره.

فعلا با همین حال کنین بازم میام.چنتا شعر گفتم!

بای...

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت18:35توسط 359 |
"%7"

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه

شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت.

درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی

داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها

در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده

بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر

کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و

قاشق را در دهان خود فرو ببرند..

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک

ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل

بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به

همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

((تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7%

باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید

من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم

کنم !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت15:54توسط 359 |
زمین گرد است
ايستادي روبروم

روبرو

گفتي : خداحافظ

هيچي نگفتم

گفتي : مي دوني که ... بايد برم

هيچي نگفتم

گفتي : متاسفم .. ولي .. مي دوني که

هيچي نگفتم

گفتي : مواظب خودت باش

هه .. هيچي نگفتم

دست تکون دادي و پشتتو کردي به منو رفتي

رفتي ...

رفتي ....

اونقدر ازم دور شدي و رفتي که ديگه نديدمت

رفتي .....

رفتي ..


ساعت ها ايستادم
 
تنها

و روزها و ... ماه ها و سالها

تنها
 
و تو هنوز مي رفتي


ايستاده بودم هنوز

صدايت آمد از پشت سر

پشت سر

گفتي : سلام

هيچي نگفتم

گفتي : من برگشتم .. آخه .. مي دوني که

هيچي نگفتم

هيچي نگفتم

صدايي در درونم مي گفت

زمين گرد است

زمين ... گرد است
+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت13:26توسط 359 |
زندگی من!
زندگی همش بی وفایی یکی به یکی دیگس!من از این حرکت خیلی بدم میاد...همه هم این

کارو با من میکنن! واسه همینه که من همش میگم زندگی من

لـــــــــــــــــــــــــــــــــــعــــــــــــــــــــــــــــنــــــــــــــــت شده اس! نمونه اش:

 

وقتی سبب یه آشنایی میشی طرف دیگه تحویلت نمیگیره.من خودم باعث شدم دو نفر با هم

دوست بشن اما حالا اون طرف حتی حاضر نیست من یه ثانیه جلوش باشم!!!!من بد بخت هم

به خاطر اون یارو مجبور شدم ۱ ساعت علّاف شم تا یه نفر بیاد دنبالم...

 

ولش کن...بخوام برات بگم ،از زندگیت ناامید میشی.فقط هدفم اینه که بهت بگم تو این دنیا

هیچ چیز قشنگ برای دوست داشتن وجود نداره...من همش فکر میکردم که همیشه یه بهانه

واسه دوست داشتن دنیام دارم،اما اون بهانه دیگه وجود نداره!ای کاش کسی که می

خوامش واسه یه لحظه میفهمید که بهانه ی من اونه...مهم نیس که الان شرایطش چه

جوریه،اما دوست دارم بدونه هر جوری باشه تنها بهانه ی منه!(با این که الان دیگه نمیشه

کاری کرد!)

تقدیم به تو که تمام وجودمی:

 

I will be

 

All that you want

 

And get my self to gether

 

Cause you keep me from  

 

 falling apart 

 

All my life

 

I `ll Be with you for ever

 

To get you through the day

 

 

And make everything OK.

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت17:17توسط 359 |
رای بدید!
سلام...دوستای خوب یه زحمتی برام میکشین؟میشه برین سایت نایت اسکین و به وبلاگ من رای بدین؟ازتون ممنون میشم! لینک زیر رو برین و آدرس وبلاگ رو اینجوری: http://fucklife.blogfa.com وارد کنین!

http://night-skin.com/topblog

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت13:38توسط 359 |
زندگی(لعنتی!)
 zendegie lanati

زندگي باغي بزرگه پره از گلاي تازه هر كســــي يه باغچه از عشـــــــــــق براي دلش ميسازه دله مهربون آهو چشـــــــمه رو تو خواب مي بينه قناري رو خاك گلدون به اميد گل مي شينه ................

    اين زندگي چيه كسي هست كه واقعا بتونه معنيش كنه بدون اينكه چيزيو از قلم بندازه؟! هر كي مياد از يه بعد زندگيرو واسه خودش تعبير ميكنه از ديد خودش زندگيرو ميبينه حالا اين بعد ميتونه منطقي باشه ميتونه عاطفي باشه يا هر جور ديگه ولي كســــي هست كه بتونه زندگيرو خيلي كامل و همون طوري كه هست تعريف كنه؟ كسي هست كه دليل نفس كشيدن خودشو بدونه، بفهمه كه برا چي اومده برا چي ميره، چرا الان اومده ،خدا برا چي اونو آفريده، ماموريتش تو اين دنيا چيه و خيلي سؤالاي ديگه كه اگه آدم بخواد به همشون فكر كنه و براش جواب پيدا كنه ممكنه از پا در بياد اينا شايد به نظر خيليا پيش پا افتاده يا مسخره بياد ولي اگه مسخرس به من بگيد ببينم  چرا جواب اين سؤالاي پيش پا افتادرو هيچ كي نميتونه با صراحت بده ؟!!! زندگي خيلي پيچيدس خيلي خيلي خيلي .............!

 ولي خدايا بد معمايي طرح كرديا خدا وكيلي حل كردنش كار هر كسي نيست خدا جون خودت كمك كن تا هممون رو سفيد شيم !

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت15:51توسط 359 |
یار

   آن يكي آمد در ياري بزد 

                                                  گفت يارش كيستي اي معتمد؟

                                                     گفت من گفتش برو هنگام نيست

                                                بر چنين خواني مقام خام نيست    

                                                    رفت آن مسكين به سالي در سفر

                                               در فراق دوست سوزيد از شرر 

                                                     پخته شد آن سوخته پس بازگشت 

                                               باز گرد خانه ي انباز گشـــــــــت    

                                                  حلقه زد بر در به صد ترس و ادب  

                                                           تا بنجــــهد بي ادب لفظي ز لب 

                                                              بانگ زد يارش كه بر در كيست آن؟

                                                        گفت بر در هم تويي اي دلســــــتان

                                                                   گفت اكنون چون مني اي من درآ

                                                           نيست گنجايش دو من در يك سرا        

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت11:53توسط 359 |
وفا
روزگاري من درختي بودم سربلند

                             

                               مردمان نيك شهر

 

بهره مي بردند از سايه من

 

                          سود مي جستند از ميوه من

    

                                                     آسمان عقده دل را مي گشاد در بر من

 

سال ها از پي هم رد مي شدند......

 

                                  و....گويي من بودم گرفتار

                                                  

                                                    در غفلت و بي خبري

   كه بله....

           

             عمر گران مي گذرد

 

من نمي دانستم كه در اين دنياي زود گذر

 

                                      مردمان را نيست آشنايي با اين كلمه

                    

                         وفا ؛ آري وفا

 

سال هاست تنهايم در سكوت غوطه ورم

       

           باد ديگر برايم نمي نوازد

           

                         شاخه هايم را مي شكند

 

ومن تازه مي فهمم......

                       

                                زندگي اهل جفاست نه وفا !!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت16:31توسط 359 |
دو کلمه حرف حساب!
گاهي اوقات تو زندگي مسائلي پيش مياد كه بر وفق مرادت نيست و كمتر كسي هم پيدا ميشه كه بتوني باهاش درد دل كني و ازش كمك بخواي اكثر آدما يه جورايي بي تفاوت اند شايدم واقعا برداشت درستي از مشكل تو ندارن به خاطر همين يا اصن به خودشون زحمت نمي دن كه راجع بهش فكركنن يا اينكه فكر مي كنن ولي چون برداشت درستي از اون مشكل ندارن نمي تونن حلاجيشImage كنن به خاطر همين بعد يكم فكر كردن خودشونو مي زنن به كوچه عل چپImage و انگار نه انگار كه ازشون كمك خواسته بودي يا اينكه ميان يه چندتا نصيحت مي كننImage واسه رفع تكليف بعضياشونم كه ديگه هر چي به فكرشون رسيده مي گن مي دونن فكرشون مفت نمي ارزه ها ولي بازم از رو نمي رن برا اينكه بعدا افه بيان كه آره من كمكش كردم تا مشكلش حل شه ميان يه سري شر و ور سر هم مي كنن و كلي قيافه خرس مهربون به خودشون مي گيرن و آخرش با يه لبخند ژوكند Image راشونو مي كشن مي رن و با خودشون فك مي كنن اگه من نبودم چي مي شدImage؟! ولي خب اگه آدم خوش شانسي باشي و يه آدم حسابي به تورت بخوره خيلي خوش به حالت مي شه Image يكي كه بتونه دركت كنه و كمكت كنه كه مشكلتو حل كني پيدا كردن اين جور آدما سخته ولي غير ممكن نيست كافيه يه كم درست به اطرافت نگاه كني اين جور آدما افراد جالبين با يه ديد منطقي به مشكلت نگاه مي كنن به خاطر همين در اكثر مواقع مي تونن راهكار مناسبو بهت پيشنهاد كنن چون خودشونو مي ذارن جاي تو و در عين حال همه جوانبو در نظر مي گيرن يعني هم از ديد تو به عنوان محور قضيه بهش نگاه مي كنن هم از ديد افراد درگير احتمالي يا حتي مردم ! چون مي دوني كه مردم اين دوره زمونه اينقذه فضولن كه نگوImage كار از تري هيزم جهنمم گذشته ديگه Image! حالا بگذريم از اين قضيه فضولي مردم بعدا مفصلا بايد بهش پرداخت چون تو اين مقال نمي گنجه!داشتم مي گفتم اگه يكي از اين حل المسائلا گيرت بياد خيلي خوب ميشه لا اقل خيالت از اين بابت راحت ميشه كه طرفت چپكي راجع بهت فكر نكرده ! بعضيا وقتي ازشون كمك مي خواي اينو مي ذارن رو حساب پرتوقعي تو حالا ممكنه خودشون به زبون نيارنا ولي يا از رفتار زابلوشون مي شه فهميد يا از حرفايي كه از گوشه و كنار شنيده ميشه! مي دوني كه امروزه ديگه مد شده طرف تا دو قدم ميره اون ور تر و احساس مي كنن كه دور شده يا حتي تو موارد شديدش تا روشو مي كنه اون ور سيستم صفحه گذاري به طور اتوماتيك فعال ميشه و حالا صفحه بذار كي صفحه نذار د غيبت Image!خلاصه كمتر كسي پيدا مي شه كه بي منت بهت كمك كنه به خاطر همين سعي كن مشكلاتتو خودت با كمك عزيزترين دوستت كه بي منت همه چي بهت ميده حل كني Imageخدا اين قدر بنده هاشو دوست داره كه دست رد به سينشون نزنه راهيم بهت نشون ميده شاهراه! ميگي نه هر وقت مشكلي برات پيش اومد به جاي عز و جز كردن براي گرفتن كمك از دوستاي به ظاهر محترمت از خودش كمك بخواه مي بيني كه نا اميدت نمي كنه! البته اينم بدون خودتم بايد براي حل مشكلت تلاش كني ...والا تا حالا با اين صحبتايي كه شد فك كنم خيلي تنبل شدي همش در حال كمك گرفتن از اين و اون بودي Image آقا چون خودتم يه تكوني به خودت بده باور كن خودت بهترين حلالي براي حل مشكلاتت اول ببين واقعا اون قضيه چيه كه داره ناراحتت مي كنه سعي كن خيلي خوب شناساييش كنيImage بعد كه شناساييش كردي بشين حلاجيش Image كن چون فك نكنم وايساده بتوني حلاجيش Image كني Imageحالا كه حلاجيش Image كردي اول ببين سهم خودت تو به وجود اومدن اين مشكل چيه اصنم تو اين مورد به خودت تخفيف نده ها چون پررو مي شي Image ولي نه جدي مي گم سعي نكن خودتو كاراتو توجيه كني اگه فهميدي اشتباه كردي خودتو نزن به كوچه علي چپ اشتباهتو گردن بگير ببين چه پيشامدي باعث شد كه تو اين غلط زيادي رو بكني Image وقتي خوب به حساب خودت رسيدي و چندتا فحش آبدار دادي به خودت Image نه شوخي كردم يه وقت فحش ندي به خودتا گناه داري Image بعدا دچار افسردگي مزمن مي شي اون وقت بيا و درستش كن Image !!!بعدش برو سراغ بقيه ؛ بقيه افرادي كه يه جورايي تو به وجود اومدن اين مشكل نقش داشتن اول ببين برا چي داري متهمش مي كني آيا واقعا فك ميكني مجرمه يا اينكه قاضي بدي شديو داري نا جوانمردانه قضاوت مي كني وقتي تونستي چندتا مدرك محكم برا اثبات جرمش پيدا كني خودتو بذار جاي اون ببين واقعا برا چي اين كارارو كردن Imageآيا از رو نادونيش بوده واتفاقي اين مشكلو برات به وجود اورده يا نه كرم داشته و مي خواسته اذيتت كنه Image...خسته كه نشدي اگه خسته شدي ديگه بقيشو نمي گم حالا من شوخي كردم تو چرا زود جو ميگيرتت Image؟! بايد تا آخرشو گوش كنيImage...! خب داشتم مي گفتم وقتي فهميدي كه كارش عمدي بوده اول يه ليوان آب سرد بخور برا جلوگيري از عصبانيت Imageبعد كه عصبانيتت رفع شد بشين فك كن ببين اين چه پدر كشتگي اي با تو داشته اين كه بفهمي پدر كشتگيش از چه نوعي بوده خيلي مهمه Imageو نياز به دقت زيادي دارهImage ولي جدي ببين تا حالا كاري كردي كه يه جورايي باعث ناراحتيش بشي يا اينكه نه اون خودش از اول باهات لج بوده فقط يادت باشه كه اينجا هم بايد جانب عدالتو كاملا حفظ كني آخرش وقتي همه اين چيزارو فهميدي ديگه راهكار تا يه حدودي مياد دستت چون ديگه فهميدي اين آتيش از گور كي بلند مي شده حتي ديگه اينم فهميدي كه كي هيزم اورده آتيشو سر قبر اون بنده خدا روشن كرده Imageمن نمي دونم اين مردم بي فرهنگ آخر كي مي خوان بفهمن كه اين كارا زشته آخه تو قبرستون سر قبر مردمم ميان آتيش روشن مي كننImageImage؟!! اي بابا بس كه گاون ملت Image! حالا ديدي خودتم مي توني مشكلاتتو حل كني فقط كافيه كه با خودت روراست باشيImage قبول دارم مراحلش يكم زياد به نظر مياد ولي اگه بخواي اينارو به مرحله اجرا برسوني اون قدراهم كه به نظر مياد طولاني نميشه ولي آخرش يه احساس رضايتي بهت دست ميده كه نمي دوني اصن محشره معركس به قول يارو گفتني خوفه ImageImage! ديگه من گفتنيارو گفتم ديگه اگه دوست داري گوش كن اگه دوست نداريم گوش كن Image! ولي امتحانش ضرري نداره اينو قول مي دمImage بهت البته بستگي به عملكرد خودتم داره ها گفته باشم !

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت14:35توسط 359 |
آینه
مي دوني چيه ؟ دلم برات مي سوزه خيلي زياد واسه اينكه بدبختي واسه اينكه تحملت صفر شده ! البته دركت مي كنم از يه نظرايي ولي بايد اينو بفهمي بايد باور كني كه تو داري راهو اشتباه ميري ! آره مي دونم چه مرگته ! دستت درد گرفته ، قلبت داره تند تند مي زنه ، نفست بالا نمي ياد ، بغض كردي ...خجالت نكش گريه كن من از خودتم !

ميدوني دلم واسه چي مي سوزه برا اينكه بايد همش اين بغض لعنتي رو قورت بدي بايد خودتو كنترل كني چون اگه يهو بغضت بتركه و كسي از غصه اي كه تو دلت زندوني كردي با خبر شه دركت نميكنه فقط همينو مي گه كه آره تو داري اشتباه مي كني !

نگا كن به چه روزي افتادي دنبال ترحم اينو اوني؟! بدبخت وابسته شدي داري داغون ميشي نميدونم شايدم تو اسمشو بذاري علاقه ، بذاري عشق ولي من بهت مي گم اگه اين عشقه همون بهتر كه تبديل به نفرت شه ! ميدونم الان يه علامت سؤال گنده تو ذهنته اينقدر گندس كه كل ذهنتو پر كرده ولي اينو بدون كه هيچ كي نميتونه كمكت كنه غير خودت !

يادت نره كه علامت سؤالا فانين بالاخره يه روز از بين ميرن پس شايد علامت سؤال ذهن تو رو هم بشه يه جوري جم و جورش كرد گيلي گيليش كرد تا بشه يه نقطه گرد و قلمبه ... يه نقطه اي كه بتونه پايان همه سختي هايي كه تو اين مدت كشيدي باشه ... آخي راحت شدم !

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت16:23توسط 359 |
**welcome**

welcome to this damn page

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت16:3توسط 359 |